تبليغاتX
khaton

من شعرمی گویم ویا که رخت می شویم                 یادم نمی آید خودم هستم ویا اویم

از آن زن سرکش که در من بود چیزی نیست              جز دستمال و پیشبندو دردزانویم

اوج فداکاریست که با این کمر دردم                           این قرص ها را میدهم هرشب به جارویم

این تیزی برقلب کار کیست میدانید ؟                        من شرط میبندم همیشه روی چاقویم 

من شاهزاده خانمی هستم که سی سال است        تنهای تنها مانده ام دربرج و بارویم

از خاطرات کودکی چیزی نمانده جز                            تصویراقا دزده و چشمان لولویم

مردی که با من بود چندین سال پی درپی                 آن سوی دیوار است ومن همواره این سویم

باخالکوبی قصددارم که قوی باشم                           بااژدهایی که گرفتم توی بازویم

ازحس وحالم افتاده ام سیرم ازاین دنیا                   این روزها این روزها شعری نمی گویم

من صادقانه عشق می ورزم اگرچه او                    برداشته چشم ازمن وانگشت از مویم

انگارامشب مثل هر شب دیر می آید                      دارم دوباره توی قلبم رخت می شویم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 14:30  توسط طاهره نوروزیان  | 

پرنده در قفسش هی اسیرتر می شد        از این جهنم در میله سیرتر می شد

برای اب ویا دانه زیر منت بود                     نه روی پا که شب وروزاسیرترمی شد

چقدر کوچک و تنها چقدر می ترسید           وبازصاحب زندان دلیرترمی شد

تمام خانه شده بود جنگل وحشت               که خوک خانگی اش داشت شیرتر می شد

تمام روز جوان بود درنگاه همه                    دوباره شب همه شب پیروپیرترمی شد

غمی که داشت در اتش مذاب میکردش        غمی که لاغرولاغرتراب میکردش

خیال اوپرازپرزدن در ابی بود                         فضای تنگ قفس هی سراب میکردش

خدای من چی میشه که دوباره پربزنم           خدام داشت دوباره جواب میکردش

جهان بی قفسی را درون دل می ساخت         به یادزندگی خود خراب میکردش

پرنده مثل کسی بود که خودش را کشت          زمان خاک سپاریش داشت دیرتر می شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 14:18  توسط طاهره نوروزیان  | 

مادرم فكر مي كند خوبم زندگي بر مدار مي گذرد

روزهاي هميشه سرد من در لباس بهار مي گذرد

 

صبحهافكرميكنم كه شب است عصرهافكرميكنم كه شب است

مدتي مي شود كه فهميدم زندگي توي غار مي گذرد

 

سركشي ها تمام شد بايد سرسپرده تر از خودت باشم

لحظه ي سرفرازي سر من بعد از اين روي دار مي گذرد

 

دورم از او كه دوستش دارم او كه تكرار نه نخواهد شد

بعد از اين روزهاي سرشارم تا ابد بي قرار مي گذرد

 

حق ندارم كه عاشقش باشم حق ندارم كه حرف هم بزنم

مادرم خوب نيستم اما خوب من روزگار مي گذرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:8  توسط طاهره نوروزیان  | 

 

 

مي روم بي تو شايد اين جمعه

 

مانده ازمن فقط همين جمعه

 

آسمان آشيان  من بود و

 

عاشقم مي شود زمين جمعه

 

ماده آهوي زخمي ام بي تو

 

مثل صياد در كمين جمعه

 

جمعه درآتش است و يخ زده ام

 

عشق مي ورزد اين چنين جمعه

 

ازتومانده است در تنم پنهان

 

حس زجرآوري ببين جمعه

 

دل من بيقرارخواهد ماند

 

تا ابد مثل آخرين جمعه

 

 

داره راديو دوباره مي خونه

 

بي تو دلگير نازنين جمعه

 

بسه پاشو سرم سرم آقا

 

باز شنبه اس نه بگين جمعه

 

: سر يا دل دلت كجا مونده؟

 

دكترارو خبر كنين جمعه

 

 

خبر داغ روزنامه ي عصر

 

خودكشي صبح اولين جمعه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 9:28  توسط طاهره نوروزیان  | 

 

خواب شيرين چگونه شد كابوس؟

گريه كن خانمانه دختر لوس

ماهي حوض من دلش تنگ است

تنگ درياست نه نه اقيانوس

جاده درباد ميوزد و ببين

عشق بازي پرده با اتوبوس

دوري ازمن به طول اين مصراع

بيوه گي توي ذهن تازه عروس

يك رمان درام پست مدرن

چلچراغ ومن توو فانوس

اين رهايي مباركت گفتم

هم قفس لااقل مرا تو ببوس

وقت رفتن بهانه اوردي

گيردادي به پاي اين طاووس

پاي رفتن ندارد از دريا

عاشق يك پري است اختاپوس

پاي ماندن هم اه در او نيست

مدتي هست كه شده ققنوس

سوختن مرگ نيست زندگي است

اتش شعله ور در اقيانوس

من قرارم به بي قراري هاست

خودكشي بي صدا و نامحسوس

اه هر صبح كاش مي گنجيد

عشق خورشيد توي قلب خروس

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:6  توسط طاهره نوروزیان  | 

بانوی من پیراهنت را در بیاور

تاج عروس و ناخنت را در بیاور

وقتی تمام زندگی تاریک و سرد است

پس چشمهای روشنت را در بیاور

صد حرف پشت این تن زیباست بانو

هر جا که لازم شد تنت را در بیاور

عطر هزاران زنبق وحشی ترا برد

بانو بیا و دامنت را در بیاور

بانو که زندانی در یک روسری است

شاید عروس خانه فرد دیگری است

جارو نگاه فرشها را پیر کرده

این چرخ خیاطی دلت را سیر کرده

رخت و لباس کهنه بر تن داری امشب

روی زمین مرده گل میکاری امشب

اندام زیبای شما را باد برده

او طرح چشمان ترا از یاد برده

دیگر وفاداری به چه کار تو آید

قلاده بر گردنت را در بیاور

چیزی نمی روید از این خاک پر از سنگ

بانوی من گاو آهنت را دربیاور

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:41  توسط طاهره نوروزیان  | 

با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت دوستان عزيز

از اين که به ما افختار دادين و وبلاگ من سر زدين يه دنيا از همتون تشکر مي کنم.

اميدوارن مطالب و شعرهام تو اين وبلاک مورد پسندتون واقع بشه

اگه کمي و کاستي تو کارام بود به بزرگواريتون منو ببخشيد.

اميدوارم بتونيم با هم روزاي خوبي رو تو اين وبلاگ داشته باشيم.

منو از پيشنهاداتون محروم نذارين

با تشکر (نوروزيان)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:33  توسط طاهره نوروزیان  |